تبليغاتX
کوله
کمی شاعری
به خاطر عندلیب
 


از قطعنامه ها دو سال بزرگ تر بود


از غزه

دو روز کوچک تر

تازه به حر ف آمده بود

اما هنوز نام خود را نمی گفت

با آن که بابا را می گفت

شمع را می گفت

و غزه را ...

دیشب شب تولد او بود

که برق نبود

پدر به آسمان اشاره کرد و گفت:

الان شمع ها روشن می شوند...

و شد!

در خانه شمع نبود

اگرچه کیک خنده مادر بود

پدر گفت:

به خاطر تو می زنند عندلیب!

و خندید...

مغازه های غزه بادکنک نداشتند

مغازه های غزه

بی شمع می سوختند

- بابا ! ماه ...

- ماه را کلاه سرت خواهم کرد دخترکم!

- بابا ! ستاره...

- دارند به جشن تولد تو می آیند ...

ببین چه گونه راه می روند!

دوباره فشفشه ای روشن شد

با فسفر سفید

پدر فریاد زد : به خاطر خدا نزنید...


مادر می خواست فوت کند

که کیک خنده اش خونین شد!

تنها در چشم های دخترک

دو شمع کوچک می سوخت...

ازغزوه؟!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 21:0  توسط ياسرحسن زاده  | 

 

متن نامه خود را بنویسید