: آخی!اینهام حتمی دلشون براباباشون تنگ شده
وشروع کرد به خوندن شعری که خیلی دوست داشت. واین شبها عمه هروقت می خواست بخوابونه اونوبراش می خوند:
لالا بخـواب عشقـا رو کـشتن
چه قد قلبای بیرحمی، چه زشتن
تمــوم یارای نزدیک دیــروز
همه رفتن، ما رو تنها گذاشتن
لالا لالا هـمـه در خواب نـازن
ديـگـه چـيـزی ندارن تا ببـازن
بخواب آروم نه اينکه وقت خوابه
بخواب ای گل که بيداری عذابه
لالا بخواب دنیا خسیسه
واسه کمتر کسی خوب می نویسه
یکی لبهاش همیشه غرق خنده
یکی پلکاش تو خوابم خیس خیسه
لالا لالا زمین خاموش و سرده
عطای آسمون بارون درده
لالا لالا نخور غصه نخور غم
بابات یک روزی پیشت بر می گرده
-برارقیه نمیشه احساسی ننوشت
-شعر مال خودم نیست