با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جداشدست
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
مسافر
محمدکاظم کاظمی
و آتش چنان سوخت بال و پرت را،
كه حتي نديديم خاكسترت را
دلم گشت هر گوشه سنگرت را
و پيدا نكردم در آن كنج غربت
سورۀ انگور
علی رضا غزوه
صبح نماز سحري با دف و تنبور بخوان
ملک حجاز است دلت ، ني بزن و شور بخوان
آتش اگر تيز شود ، نای تو ني ريز شود
ني بزن و نافله در ناف نشابور بخوان
«دوست گرانقدر میثم رنجبر»
بابا نبودی، مادرغم بودمادر باقبرخالی توهمدم بود مادر
مردهمیشه بی خبربودی پدرجان بودی ومفقودالاثربودی پدرجان
علي رضاغزوه
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟
بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟