تبليغاتX
کوله
داستانک(غزه)
چسبانده بودبه بقلش ومحکم فشارمی داد اول فکردم که موج انفجار گرفتتش ونمی فهمه که داره چه کار می کنه اما وقتی خودم ورسوندم کنارش تادختر کوچولو رو ازدستش خلاص کنم دیدم بچه صورتش مثل گچه ودستاش سردسرد،انگارهیچ وقت خون توبدنش نبوده تازه فهمیدم بچه جون نداره وپدرداره با گرمای وجودش گرمش می کنه .احساس کردم بچه اش رو زنده می کنه آخه همه چیز دخترک مثل آدم زنده ها بود ،اون چشمایی  که خیس بودو گوشه لبایی که لبخندریز نقش بسته بود فقط خبلی دستاش سردبودوپوست صورتش ازسفیدی توذوق می زد.
2 نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:12  توسط ياسرحسن زاده  | 

 

متن نامه خود را بنویسید