تبليغاتX
کوله
برای مولایم
تابود چنین بود

چقدر ساده ام!

این همه نوشته اند٬خوانده اند٬ناله کرده اندوچله گرفته راند.اما چه سود؟

آمدآنکه دردها رادرمان است وآشفتگی راقرار!؟

تاآنجا که به یادداریم وپدربزرگانمان به یاددارندوپدربزرگانشان به خاطرمی آورند تابود چنین بود.

سرّ  آن٬ سربه مهر مانده درصندوقچه اسرار٬وکلیدش یافتنی نیست.

چه دست هاکه تا آسمان قامت گرفت چه دلها که درخودفروریخت چه چشم ها کاسه خون شدچه لبها که جزذکرنامش نلرزیدچه پاها که فرسنگ ها نپی مود و چه موها که در غم دوریش افشانده نشد.

چه تقدیرغریبی است.

این همه انگار برگ سبزیست دربرابر اقیانوس رحمت.

کم است٬ خوب می دانیم اما دستمان خالیست.امیدمان به کرم بلندتوست

آه...دلم تنگ است وجگرم سوزناک٬لبم لرزان و چشمانم اشک ریزان

کجایی...؟که تشنه حضور توایم گویا حاضری٬پس چرا ما غائبیم٬توبرماناظری اما ما کوران شب بی ستاره ومهتابیم٬تودرمایی ٬مابه جستجوی تو تودربرابر مایی وما کورمال کورمال درپی تو.

رخ بنما ای یوسف کنعانی زهرا!

دل ما هرچند ازسنگ بود٬ اما به انتظار تو آب شد.

اما گوییم تو چهره گشادی ٬کو زلیخا تا قدربدانداین همه حسن کمال را وچنگ بیندازد وجامع از توبدرد.نیست خریداری تا قیمت تو بپردازد٬ ماهرچه داریم جز چند تکه کلافی بیش نیست.

ماچقدر ساده ایم!

که به انتظار تونشسته ایم وبرای دیدنت نه٬بوییدنت  سانیه ها رامنت می کشیم.

تواگرقرار برآمدنت بود درعصر آیینه ها می آمدی نه در زمانه سنگهایه نشانه رفته.  

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 11:28  توسط ياسرحسن زاده  | 

 

متن نامه خود را بنویسید