کوچه پس کوچه های شهرمان امروز مهمانان عزیزی داشت.آنانی که دست شسته بودند ازجان شیرینشان ورخت سفربسته بودن ازشهرودیارشان بازگشته بودند.اماچقدرتغییر کرده بودند.
ازآن قد رشیدوسیمایی زیبا هیچ چیز پیدانبود جزمشتی استخوان.اماهمین هم غنیمتی بود برای آرامش سینه هایی که درکالبد جان بیقرار بود.
دلمان تنگ شده بود برای تشیع شهید برای گریستن وسینه زدن وبی قراری.
بازهم خوشا به معرفتشان تشنگی مان راکه دیدند خودشان آمدندتا نگذارند لب به شوره زار زنیم و تشنه وتشنه تر شویم سیرابمان کردند با جرعه ای
گمانم مانده بودند تا پس ازاین همه سال تلنگری باشند برای خیزش از کابوس وهم انگیز فراموشی مان
:بیدار شویددیگر خواب بس است.
حداقل برای چندساعت.






