نشته بود روی تراس وتکیه داده بود به اتاق روبه حیاط، گاهی به بچههایش نگاه میکرد که خودشان را فرش کرده بودند روی زمین و پای مادر را بالشت زیر سر خودقرارداده بودند و به خواب عمیق فرو رفته بودند و کوچکتر از همه که روی دو پای دراز به دراز مادر لمیده بود و تاتی تاتی میخورد و هم ،گاهی به آسمان بیستاره شب زمستانی خیره شده بود. خودش هم نمیدانست دنبال چه میگردد .
شاید دقایق گذشته را مرور میکرد که توی حال کوچک کنار بچهها به خواب عمیق فرو رفته بود و یکی انگار صدایش میکرد ، خواب نبود ، آن آدم آشنا، بیرون از محدوده خواب بود جسم بود هنوز گرمی دستانش را احساس میکرد ، وقتی تکانش میداد. از خواب که بیدار شد قیچ قیچ دستگیره در را به هنگام بسته شدن احساس کرده بود اما وقتی از اتاق بیرون رفت هیچ چیز پیدا نبود و شاید همه خواب بود ، حتی این بیداری . چه فایده چیزی که تقصیر نمیکرد . صدای صرفه داخل اتاق حباب فکر و خیالش را در ذهنش ترکاند وقتی برگشت به اتاق چیزی دیده نمیشد، دود گرفته بود همه جا را . اسفنج توی بالشتکی که کنار چراغ علاءالدین بود آرام آرام میسوخت و از خود دود ساتر میکرد. حول شده بود و مستر، گریه امانش نمیداد ، باید میبارید آن اشکهایی که جمع شده بود توی گودی چشم و باید میترکید آن بغضی که تلنبار شده بود توی گلو ، این کمتراز یکسال بعد رفتن شوهر فرصت خوبی بود برای گریستن ، مثل ابری که خبر از زمستان میدهد در انتهای پائیز.
دیگر دقایق بعد حاله ای شده بود از نور که پر واضح نبود و حال که از آن حادثه و حشتناک رهیده بود، به آن خواب و هم آلود میاندیشید که داشت نا غافل پارهای وجودش را از او می ربود و آن تکانها و دستگیره در که بسته شد و به اینکه قرارنسیت دیگر او را نبینید و احساس نکند ، و امیدی که جرقهای زد در دلش و لابد وقتش که باشد میتواند ببینید، آنکه گرمای زندگیش را در زمستانی سرد به همراه برد، و زمزمهای که لبان خیسش را تکان میداد «: سایهات سنگین است علی جان اما باشد بر سرما»
***
قصه پیش رو خلاصه ای ازخاطره یک همسر شهیدبود که چندی پیش آن را اینگونه به رشته تحریر کشاندم.واین یک نمونه از این دست کارهایی است که گاهی اوقات بعد از نوشتن آن وخواندن چند باره آن به ضعف عدم درست ارتباط برقرارکردن مخاطب با آن پی می برم واما علت این پیچیدگی وچگونگی رفع آن را درنمی یابم منتظر راهنمایی شما هستم.