|
داستان امروز، بشریت... سیدمهدی شجایی |
|
صبح آمد و بیمقدمه گفت: « امروز بشریت خسته است». گفتم: «خب، بله، چه طور؟» گفت: «راستش دیشب را نخوابیدم». گفتم: «خب، این بشریت بی همه چیز می تواند از الان تا شب کپه مرگش را بگذارد تا دیگر خسته نباشد». خمیازهای کشید، مشتهایش را به سینهاش کوفت و گفت: « د همین دیگر، اگر می تونستم که مسالهای نبود». |
|
مجموعه داستان سانتاماریا . نیستان |