تبليغاتX
کوله

داستان

امروز، بشریت...

                               سیدمهدی شجایی 

صبح آمد و بی‌مقدمه گفت: « امروز بشریت خسته است».

گفتم: «خب، بله، چه طور؟»

گفت: «راستش دیشب را نخوابیدم».

گفتم: «خب، این بشریت بی همه چیز می تواند از الان تا شب کپه مرگش را بگذارد تا دیگر خسته نباشد».

خمیازه‌ای کشید، مشت‌هایش را به سینه‌اش کوفت و گفت: « د همین دیگر، اگر می تونستم که مساله‌ای نبود».

مجموعه داستان سانتاماریا . نیستان


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:14  توسط ياسرحسن زاده  | 

 

متن نامه خود را بنویسید